آخرین لالایی در آخرین جاده بلا

به یاد بود اولین سالگرد علی عزیز

نمی دانم تاکی باید جاده دردست تعمیر !! ( کلات – لاین ) خزان آورِ بهاری ترین روزهای ما باشد؟

       اولین حادثه خانواده ما در این جاده ی پر پیچ و بلا در آخرین روزهای اسفند 1379 وقتی اتفاق افتاد که همسر، خواهر،  زن برادر وپسر برادرم  با پیکان مسافرکش این خط ازمشهدعازم پلگرد بودند تا مقدمات عروسی خواهرم را درتعطیلات نوروز آماده کنند. امــّـــا تقریباً 6- 5 کیلومتر مانده به روستای کریم آباد درپیچ دره ی موسوم به کالَ عسگ ماشین واژگون خواهر وپسربرادرم بنام رضا درسن 4سالگی به شدت مصدوم وبا آمبولانس راهی بیمارستان امدادی مشهد شدند. بعد ازچند ماه بستری ازبیمارستان مرخص و امروز با گذشت 13سال خواهرم همچنان ازناحیه کمر ورضا ازناحیه پایش رنج می برد.     

    دومین حادثه درست12سال بعدویک کیلومتر دور تر از حادثه اول :

      قرار بود نیمه اول تعطیلات نوروز 91 را درنیشابور منزل باجناقم(محمدرضا کرمی) ونیمه دوم تعطیلات را لاین منزل ما باشیم .

    3/ فروردین / 1391 

 صبح روز پنج شنبه 3/ فروردین / 1391  با پراید نقره آبی ام برای  زیارت ازمنزل باجناقم در نیشابور خانوادگی راهی امامزاده حسین اصغر شدیم .

    مرقد امامزاده در60 کیلومتری مسیر نیشابور – قوچان بر بالای کوهی مرتفع و مشرف به روستاهای اطراف واقع است هرچند برخلاف هوای گرم وبهاری نیشابور وقتی رسیدیم امامزاده با وجود آفتاب بهار، برف زمستان هنوز تمام کوه راپوشانده وسرمایش باعث یخ زدگی تمام لوله های آب اولیاء شده بود و مردم با ذوب کردن برف نیازشان را برآورده می کردند اما زیبایش چنان بود که ما را تا ظهر مشغول نماید . بعد ازاقامه نماز ظهر راهی پای کوه شده ودرمسیر بازگشت  بین راه کنار جوی آبی چادرمان را برافراشته بعد از صرف ناهار وکمی استراحت تا پایان روز مشغول بازی بودیم با غروب آفتاب بساطمان را جمع وعازم نیشابور شدیم با حرکتمان خوشی های امروز را زیر زبان مزمزه وتعریف میکردیم ، هنوز چندکیلومتری نرفته بودیم که گوشی همراهم زنگ زد صدایی آشنا با یک شماره ناشناس بود . کناری توقف کردم :

-         الو ، بفرمایید.

-         سلام ، من قاسم ام (برادر کوچکم) . شما کجایید؟

-         سلام ، ما نیشابوریم . چه خبر؟

-         به این شماره زنگ بزن (تماس را قطع کرد.)

به اون شماره تماس گرفتم:

-         الو ، سلام ، چه خبر؟

-         ما با ماشین محسن (کوچکترین برادرم) خانوادگی روستا می رفتیم نرسیده به روستای کریم آباد ماشینمون چپ شد ، من و علی  را با آمبولانس می برند . حال علی خوب نیست !

-         نگران نباش انشااله خوب میشه.

-         شما را کجا می برند؟ الو ، الو

-         ......... ...  (ارتباطمان  قطع شد )

بلافاصله به برادرم محمود (او هم از من کوچکتر است) که فرمانده یکی از شیفتهای آتش نشانی مشهد است تماس گرفته وجریان را برایش تعریف کردم تا موضوع را پیگیری و آنها را پیدا کند.

شماره همراه قاسم را گرفتم غریبه ای گوشی را برداشت گفتم:

-         سلام احمدمزروعی هستم شما؟

جواب داد:-محمدآگاهم (یکی از هم روستائیان و فامیل مقیم مشهد)

-         شماکجایید؟ چرا گوشی قاسم دست شماست ؟

-         من در محل  حادثه ام، گوشی و تمام وسایل اینجا افتاده اند ، قاسم و علی را با آمبولانس به کلات برده اند.

-         محسن،خانم ها و بچه هاشون ؟

-         آنها را با ماشینی  درمانگاه لاین برده اند.

خیلی مضطرب بودم با محمد خداحافظی وتماسم را قطع کردم.

       حرکتم به سمت نیشابور را ادامه داده و به باجناق وهمراهیانم گفتم : دقیقاً می دانم ماشینشان کجا واژگون شده ! نرسیده به کریم آباد بخشی از جاده را جدیداً آسفالت کرده اند چون آسفالتشان کم آمده !! فقط نصف جاده را آسفالت ( مسیر کلات به لاین) و مسیرمقابل (جهت لاین به کلات)آسفالت نشده لذا یک طرف جاده که آسفالت ریخته شده تقریبا 10 سانتی متر بلند تر ازطرف دیگراست ،هیچ تابلوی خطری هم در این خصوص ندارد و ... (وقتی شبانه به محل مورد نظررسیدیم توقف نموده وگفتم بایداینجا باشد!که بادیدن شیشه های ریخته شده کنارجاده مطمئن شدیم!!ولی متأسفانه مسؤلین شهرستان باآمدوشدهای فراوان چشمشان رابستن وحادثه سازبودن این نقطه را ندیدن!تا به قیمت جان بی ارزش!! دیگران تمام شود).

20 دقیقه بعد گوشی ام زنگ زد ، شما ره ای ازخط ثابت باکد کلات بود !  توقف نمودم .

-         گفتم : الو بفرمایید.

-         گفت : آقای مزروعی (صدای خانمی بود)

-         بله بفرمایید

-         از درمانگاه کلات زنگ میزنم.

-         بفرمایید حال برادرم و پسرش چطور است ؟

-         حالشان خوبه وجودتان لازمه زودتر خودتون را برسانید درمانگاه.

-          من نیشابورم ، الان زنگ می زنم کسی بیاد ولی تو را خدا آمادگی اش را دارم بگید چی شده؟

-         گفت :حال برادرتان خوبه امّا . . . متأ سفانه پسرشون تموم کرده !!

-         خداحافظ

چشمام سیاهی گرفت ، خیلی گریه کردم ، همه گریه کردیم دخترم روژیا هی گریه می کرد و می

گفت بابا تو را خدا بگو علی چی شده؟

گفتم : عزیزم علی پیش خدا رفته .

به دوست و همکار عزیزم آقای کریم اسدی در کلات زنگ زدم و جریان را براش تعریف کرده و از

او خواستم بلا فاصله به درمانگاه رفته و برادرم را با خودش به منزل ببرد.

به پسردایی ام عباس کرمی زنگ زدم ، ایشان نیز به محل حادثه آمده اند. گفت از پاسگاه سنگ دیوار برای بازجویی محسن آمده اند. ماشین را پاسگاه می بریم.

گفتم  زحمت کشیده برای آوردن قاسم به کلات منزل آقای اسدی برو.

ما به نیشابور رسیدیم ساعت تقریباٌ 10 شب بود بعد از جمع کردن اثاثیه شبانه به همراه خانواده

باجناقم راهی لاین شدیم ، خیلی خسته بودیم ،خسته و نگران ، بغص گلوی همه را گرفته بود ،

هیچکس حرف نمی زد ، در سکوت مطلق و خستگی تمام که گاهی بیدار بودم و چشمانم باز امّا جاده

را نمی دیدم آرام وبا احتیاط مسیر را ادامه میدادم ، گاهی چنان خسته درکناری نگه می داشتم تا بخوابم ، خوابم نمی برد وبعدازچند دقیقه حرکت میکردیم ،  بالاخره ساعت 5 صبح به  لاین رسیدیم بعد از 3 - 2 ساعت استراحت بیدار شدیم.

     جمعه  4/1/91:

 ساعت 8 صبح روزجمعه  4/1/91 بود که برادرانم قاسم ، محسن ، پسردایی ام عباس کرمی و ...  از پلگرد به لاین منزل ما آمدند .                 

       جهت تحویل جنازه که در سرد خانه کلات بود رفتیم با وجود هماهنگی های قبلی متأ سفانه قاضی کشیک از مشهد نیامده بودند تا دستورات لازم برای طی مراحل قانونی رابدهند.

       بلا تکلیف بودیم به آقای قره خانی فرماندار محترم شهرستان کلات که خود ازفرهنگیان فرهیخته است تماس گرفته وقضیه رابیان کردم ایشان ضمن ابراز همدردی گفتند : چند دقیقه بعد به شما زنگ میزنم.

     طولی نکشید که زنگ تماس ایشان به صدا در آمد ، گفتند به دادستان زنگ زده وعلت غیبت قاضی کشیک را خواسته اند وشماره دادستان کلات رابه من دادند تا خودم پیگیر ونتیجه را به ایشان اعلام نمایم .

    به دادستان زنگ زدم ایشان با ابراز تأسف !! گفتند : قاضی کشیک از مشهد راه افتاده 2 – 1 ساعت دیگه می رسه !

     تقریبا ظهر بود که قاضی کشیک ازراه رسید ه دستور انتقال جنازه به پزشکی قانونی در مشهد را صادر نمودند!!

ما به تکاپو افتادیم حاجی آقا چرا مشهد ؟ ! مگه کلات پزشک قانونی ندارد؟ !

جواب : پزشک قانونی دارد امّا نمی تواند کالبدشکافی و جواز دفن را صادرنماید !!

بدون درنگ نامه قاضی رابرای تحویل جنازه وانتقال به مشهد به سردخانه بردیم.

        سردخانه هم تعطیل است !!  حتی نگهبان ندارد ، کسی برا ی پاسخگویی نیست ! ازهمسایه ها پرسیدیم ، همه بی خبرند. به تمام کسانی که حدس میزدم می توانند کمکی به ما کنند تماس گرفتم ، در نهایت بعد از 2-1 ساعت شماره اش را پیدا و بعد از تماس با ایشان تقریبا 2 ساعتی طول کشید که به سردخانه آمدند .

   شهرداری آمبولانس داشت راننده اش نبود و ...

امروز واقعا بیش ازغمی که داشتیم دلمان برای محرومیت کلات و مظلومیت مردمش گرفت.  

 ... جنازه را تحویل گرفتیم برادرم محمود ویکی دیگرازفامیل به همراه جنازه عازم مشهدشدند.

      شنبه   5/ فروردین / 1391  :

         پس از طی مراحل پزشکی قانونی جنازه را مجددا از مشهد به کلات منتقل وتاظهرتوانستیم ازدادگاه جواز دفن را دریافت و برای تدفین به روستای پلگرد منتقل کردیم.

          تمام مردم پلگرد ازصبح منتظربودندتا با دفنی باشکوه باما همدردی نمایند .

واینگونه علی خوابیده در آغوش پدر درجاده ی پر بلا و در سن 6 سالگی به خواب ابدی فرو رفت .

        به امید روزی که جاده های ما علت حادثه نباشند.

انگار همین دیروز بود صبح 17/5/1385 مصادف با 14 رجب 1421 ه. ق همزمان با ولادت با سعادت امام علی (ع) مادر علی را برای زایمان با ماشینم به درگز بردم ، با اینکه اسم دیگری در نظر داشتن امــّّّا این همزمانی باعث شد مادرش او را علی بنامد.

علی مزروعی

فرزند: ابوالقاسم

بهار: 17/5/1385

خزان : 3/1/1391

 

 

خواسته پدر علی از تمام پدران ؛ با فرزندانتان همیشه مهربان باشید وآنها را محکم درآغوش بفشارید، شاید این آخرین محبت شما به آنها باشد.

     آری ؛ این چنین شد تا امسال چهارمین سالی باشد که در بهار عید نداشته باشیم، زیرا:

1-    پدرم بنام علی (معروف به علی خان ) مزروعی متولد 1323 در مهر ماه 1376 در  سن 53 سالگی بخاطر تومورمغزی 2 هفته پس از عروسی ام که هنوز سرخی حنای دستمان رنگش را نباخته بود جان به جان آفرین تسلیم کرد.

2-    مادرم بنام گلابتون کریمی متولد 7/5/1328 درست یک روز مانده به عید نوروز مورخه 29/12/1384 در سن 56 سالگی بر اثر سکته قلبی به طور ناگهانی فرزندانش راسیاه پوش کرد.

« تقدیم به تمام مادران »

3-    خواهرزاده پهلوانم بنام کمال صفایی فرزند علی متولد 2/6/1366 که در کشتی چوخه خیلی از جوانان را ضربه نمود مورخه 12/10/1387 در سن 21 سالگی براثر واژگونی تراکتور در حین شخم زدن زمین کشاورزی دار فانی را وداع گفت.

 

                                         « روحشان شاد ویادشان گرامی باد »

/ 9 نظر / 68 بازدید
آرمانسرا

بسیار بسیار دلگیر شدم!!! ماتم نامه شیوایی بود . بغض گلویم را گرفت و لحظه هایی چشمانم بارانی شد.یزدان پاک شکیباییتان دهد. بدرود[افسوس][افسوس]

محمدخسروی

انشاا... ازاین به بعد همیشه سال خوش وخوبی داشته باشید وتمام عزیزانتان تا100سالگی برسند

محمدخسروی

انشاا... ازاین به بعد همیشه سال خوش وخوبی داشته باشید وتمام عزیزانتان تا100سالگی برسند

باباى على

بدروداحمدعزيز بسيارزيبابوديك بارديكه دلمونو كباب كردى دلسوخته عزيزم دنياماتم خانه است اميدوارم هركزداغ نبينى وشاديهايت مستدام باشند

باباى على

بدروداحمدعزيز بسيارزيبابوديك بارديكه دلمونو كباب كردى دلسوخته عزيزم دنياماتم خانه است اميدوارم هركزداغ نبينى وشاديهايت مستدام باشند

ابوالقاسم مزروعى

سلام احمدجان؛هفته اى نيست كه صفحاتت رامرورنكنم ممنون ازاين همه زحمت كه براى بلكردوبلكردى ميكشى به اميدروزى كه تمام بلكرديهاهم مثل من امكان استفاده ازمطالب ارزنده شماراداشته باشند

رضا مزروعی

خداقوت.آرزویم این است که دیگر بهارمان ماتم نشود به امید این که روزی نه تنها جاده ی کلات بلکه هیچ جاده ای حادثه آفرین نباشد مطالب جالب و تاثیر گذاری داری و امیدوارم سالهای سال زنده وسلامت باشی.

مجیددرگاهی

احمد جان وقتی مطالب را خوندم واقعا دلم واسه قاسم و خانواده مزروعی ها سوخت خدا بهتون صبر بده در ضمن هیچوقت کمال جان از یادم نمیره به امید روزهای شادو شادتر