کشتی گرفتن حسن گــُـل با پلنگ

کشتی حسن گــُـل با پلنگ  درهّ ی قــَرَه قولی پلگرد

آنچه در زیر می خوانید نقل قولی است از مرحوم حاج حیدر علی ارجمند شاهد عینی ماجرا توسط پسر ارشد ایشان جناب آقای جمشید ارجمند متولد 1335 :

                  تصویرآقای جمشید ارجمند

حاج حیدر علی ارجمند  معروف به حیدر مرگان (آخرین کدخدای پلگرد قبل از انقلاب) 

   فرزند: جمشید     متولد:1305    فوت : زمستان 1379

 ماجرای نبرد: 

تقریبا سال 46 - 1345  بود مدرسه پلگرد توسط سپاه دانش اداره می شد صبح روزجمعه سپاه دانش پلگرد بنام آقای کریمی ازمرحوم  پدرم می خواهدبرای تفریح وشکار به کوه بروند، آنها به همراه مرحوم سلیمان نیّـری (شیری)[ پدر حسین شیری ازکرناوه] و برادرسلیمان بنام حسن گـــُــل شیری جوانی 24ساله که شجاع وتنومند بود به قره قولی بروند.

   مرحوم پدرم می گفت: ما تعدادی کبک شکار کردیم ، حسن گل که جوانتر بود برای پراندن کبکها به ارتفاع رفته بود بر بلندای دره قره قولی با پلنگ این درّّه روبرو شدند یکی از آنها باید غرورش رامی شکست ! وکنار می کشید، هردو به هم خیره شده بودند ما پایین دره بودیم و کاملا آنها را می دیدیم من که تجربه جنگ تن به تن با پلنگ راداشتم (درآینده جریانش راخواهیدخواند)

صدا زدم : حسن گل خود تو کنار بکش .

حسن گل فریاد کشید: " نه ، امروز باید ازهم در شیم " !

   آنها مثل دوپهلوان با هم درگیر شدند گاهی حسن گل پلنگ را می چرخاند وگاهی دیگرپلنگ حسن گل را می کشید!  تا اینکه حسن گل بر پلنگ غالب شده پلنگ را به سمت پایین دره پرت کرد ! اما پلنگ خیلی با تجربه بود ناخن یک دستش به کوه گیر کرد با آنکه حسن گل می توانست با یک سنگ  کارش را تمام کند ولی منتظر ماند تا پلنگ بالا رفته وفن دوّمش را بزند اما غافل ازاینکه  جنگ مرگ وزندگیست او نه چنگالهای حریف را دارد و نه تجربه اودر این درّه ی وحشی  را .

           بالاخره پلنگ خودش را با لا کشید این با ر خشمگین و آماده هر دو با هم گلاویزشدند ولی دیگرشانس با حسن گل یار نبود و پس ازکش وقوسهای فراوان پلنگ او را به پایین پرت کرد ، حسن گل جلوی پای ما افتاد . پلنگ از بالا ناظر بود وانگار قاعده ی کشتی چوخه را میدانست و منتظرفن سوم و ادامه ی نبرد  . پلنگ وقتی ازپیروزی اش در این نبرد مطمئن شد ، از بالای کوه نعره ی بلند و وحشتناکی کشید! گویا مبارز

 می طلبید!  سلیمان شیری (برادر بزرگتر حسن گل) کنارم بود خیلی ناراحت وخشمگین ناله ای کرد وفریاد زد: " حیدر علی کاری بکن " (آن موقع پدرم مکه نرفته بود).

        من از پایین دره  تفنگم رامسلح وپلنگ را هدف گرفتم با یک تیر پلنگ زمین گیر شده و از بالای کوه به پایین پرت شده وکناربدن نیمه جان حسن گل افتاد.  

         آقای جمشید ارجمند ادامه دادند: کاملا یادم هست من 11-10 ساله بودم ، مردم با شنیدن خبر  به کمک آنها رفته لاشه ی پلنگ را به روستا منزل ما آوردند. حدودا ساعت 4-3 بعدظهر بود بدن نیمه جان حسن گل که هنوز زنده بود با اسب غلامعلی اصغر(غلامعلی یزدانی) به پلگرد آورده عده ای به لاین رفته ودکتر گـــُـل شاهی را برای مداوای حسن گـــُـل آوردند . وقتی دکتر او را معاینه کرد با نا امیدی گفت : " قطع نخاع شده و متأسفانه زنده نمی ماند ."

      صبح روز بعد حسن گل برای همیشه با زندگی وداع گفت، از او یک دختر بنام مریم به یادگار مانده که الان مشهد زندگی می کند.  

     مردم پوست پلنگ را پر ازکاه وبیده نموده برای بازدید عموم کنار خیابان اصلی روستا بالای خانه ی دایی ام مرحوم عیسی خان میدخان(عیسی خان رهنما ) گذاشتند. چنان ترسناک بود که هیچ حیوانی ازآن کوچه رد نمی شد ! فراموش نمیکنم موقع کوچ یکه باغی ها در فصل ییلاق به کوه شدشتران آنها از ترس نزدیک نمی آمدند لذا مجبور به جمع کردن پوست شدند.

 تصویرحاج حیدر علی ارجمند در کنار پلنگ درّه قرقولی (برداشته شده توسط آقای ابراهیم نیا رئیس پاسگاه وقت کرناوه)

/ 8 نظر / 51 بازدید
علی جلایر

عالی بود این خطرات و خاطرات

هوال

چه زیبا و عبرت آموزست بازگو کردن خاطرات و داستان زندگی مردان بزرگ و فرزندان قدیمی هزارمسجد . جاوید باشید

روستای زیبای چَرَم کُهنه

سلام آقای مزروعی... رندی ؟ آدرس وبلاگت رو به ا... مزار آقای قوی اندام فرستادم ... تصاویر قدیمی کشتی با چوخه ... ممکنه در اون سایت به نمایش در بیاد تا بقیه هم استفاده کنن و دیگر مطالبتون. با ا... مزار در تماس باشید و خودتون پیگیری کنید.

خواننده

طفلک چقدر دلم برای پلنگ سوخت . آخه آدم عاقل با پلنگ می جنگه و بعد که شکست خورد با تیر می زندتش ؟ اینم شد مبارزه ؟ مرامتون رو عشق است بابا .. اون پلنگ بیچاره محل زندگیش تو کوه بوده . یارو رفته توی کوه چشمش به پلنگ افتاده . خوب راتو بکش برو . اون بدبخت که کاری به کارت نداره . حتما تا چشممون به هم میفته باید همدیگر رو داغون کنیم ؟ این چه مردمیه ما داریم آخه ؟ اه اه . من یکی که حالم ازین قصه به هم خورد .

خواننده

دیروز تند نوشتم بر مطلبتان . از نوشته تان اینجور برداشت کردم که انگار آن را قبول داشتید . در هر صورت مخلصیم و از خواندن وبلاگتان بهره می بریم . ممنون و مستدام باد تلاشتان در نگارش .

نورالی

حکایت این داستان جالب بود به ویژه این که با مستداتی همراه بود.